تبليغاتX
اوای مهربونی

اوای مهربونی

شعر وحرف دل

فرزانه طلا

 سلام به ابجیهاو داداشیهای گلم مخصوصا مجتبی جونم. و ابجی

سفیدبرفی گلم  ممنونم ابجی که این وبلاگ و درست کردی و خواستی

منم یادگاری بنویسم اول اینکه میخوام بگم خیلی دوست دارم ابجی

گلم و ابجی ارمغان که الان نیستش هر جا که باشه انشالله خوشبخت 

موفق باشه دلم واسش تنگ شده خوب ابجی دیگه چی بگم .خوب

دیگه وبلاگ ناز ابجیمو خراب نمیکنم چون خیلی قشنگه اینم به عنوان۱

یادگاری از فرزانه طلا /واسه همتون آرزوی موفقیت دارم خوش باشید خدانگهدار یا به امید دیدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:26  توسط  سفید برفی :و:ارمغان:و فرزانه طلا  | 

 

 

ا

 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

 

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:20  توسط  سفید برفی :و:ارمغان:و فرزانه طلا  | 

عشقي به اين قشنگي !

یک داستان واقعی

اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !


گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !


اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، ‏که انسان باشيم...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:53  توسط  سفید برفی :و:ارمغان:و فرزانه طلا  | 

دلم گرفته

 

 

 ابجی فرزانه وابجی ارمغان همیشه بیادتون هستم

 

 

 

 

یعنی باید  باور  کنم  دیگه نیستی یعنی باید باور  کنم ؟

چه جوری می تونم اون همه خاطرات و یه شبه پرپر کنم؟

یه دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو می خونم

بدون تو محاله بدون تو نمی خوام یه لحظه رو سر کنم

آخه مگه  دوسم نداشتی که این جوری میری بی خیال ما می شی

آخه مگه من بازیچم که یه روز میگی دوسم داری و فرداش می ری

آخ چه جور ی باور کنم رفتن تو مرگ برام من که بدون تو نمی تونم

باز کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 

      اشکهايم را برايت مي فرستم تا بداني درددل بالاترين دردهاست
چشمهايم را برايت مي فرستم تا بداني چشم من گريان ترين چشمهاست  

 

 

ابجي نازم ارمغان دلم برايت تنگيده

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 20:58  توسط  سفید برفی :و:ارمغان:و فرزانه طلا  |